*

*

گره گم

 

سراسیمه وارد یه اتاق بزرگ میشم.آدمای زیادی هستن که همشون اعضای خانواده ان.چند  

قدم جلو میام و مادرم رو جلوی خودم می بینم.

فریاد می زنم: اسم زنم چیه؟

اینقدر بلند فریاد کشیدم که همه ساکت میشن.به اطراف نگاه میندازم.همه دارن منو نگاه  

میکنن.

مادرم با ناراحتی تو چشمام نگاه می کنه: یعنی اسمشو یادت نیست؟

همه دارن با یک مفهوم نگاهم می کنن و اون مفهوم اینه که: اگه اون بفهمه اسمشو یادت 

رفته خیلی عصبانی میشه.

دارم با خودم کلنجار میرم.دوباره فریاد می زنم: خب بگین اسمش چیه.

حس می کنم تا چند لحظه دیگه قراره ببینمش و می دونم اگه اسمشو ندونم خیلی بد  

میشه.هیچکس بهم جواب نمیده.خیلی فکر می کنم.یه حسی بهم میگه اسمش "ه" داشت. 

چن تا اسم با خودم مرور می کنم.

نمی دونم اسمش چیه اما می دونم اسمش اونایی نیست که تو ذهنم اومده.نه هنگامه هم  

نبود اسمش.تو همین گیر و دار حس می کنم اومده تو اتاق.پشت سرمو نگاه می کنم. 

از چهره ش می فهمم که حرفامو شنیده و فهمیده که اسمشو نمی دونم.

یه دختر جذاب تقریبا 20 ساله ست که جلوی دهنشو گرفته.می دونم گند زدم واسه همین  

فقط می تونم نگاهش کنم.نگاهم نگاه آدمای شرمنده ست که هیچ حرفی برای گفتن ندارند. 

میخوام از دلش در بیارم اما از اتاق میره بیرون.با همون حالت ناراحتی.

حالا تو یه اتاق کوچک خودمو می بینم.زنم میاد تو اتاق که وسایلشو جمع کنه و بره اما خیلی  

زیاد تغییر کرده.انگار نه انگار که همین چند لحظه پیش یه جذاب 20 ساله بود.پیر شده.خیلی  

خیلی پیر.اینو از چروک دستاش و صورتش می فهمم.پیری فقط قسمتی از اونه.تا حد زیادی  

زشت شده.نمی دونم چطور توصیفش کنم.زشت زشت زشت زشت زشت ...

فقط نمی دونم چرا اینو می دونم که این پیرزن زشت همون دختر 20 ساله جذابه و می دونم  

که زن منه و می دونم که داره میره.حس عجیبی دارم.انگار نه انگار که یه پیرزن زشته. 

احساس می کنم شدیدا دوسش دارم و زشت شدنش ذره ای از علاقه م بهش کم نکرده.

دستاش که مثه دستای یه پیرزن 90 ساله ست رو میگیرم تو دستام.یادم نیست چی داشتم  

بهش می گفتم.فقط می دونم که هر چی اصرار کردم تاثیری نداشت و تصمیمش برای رفتن  

قطعی بود و من هم با رفتنش کنار اومده بودم.

پ.ن: این که سکانس آخرش مصادف شد با ساعت سحری خوردنمون و از خواب بیدار شدم و  

چیز دیگه ای از ادامه ماجرا نفهمیدم تقصیر من نیست.

پ.ن2: خواب من بخش های زیادی داشت.از اون خوابایی که هر چند وقت یکبار می بینم و توش

همه آدما هستن.دوست و فامیل و هر آدم آشنای دیگه.اما فقط این قسمت آخرش تو یادم  

مونده و بقیه ش مبهمه برام.

نظرات 3 + ارسال نظر
Sharp(#) چهارشنبه 1 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 10:59 ق.ظ

چقدر خوبه که تو عشقت ثابت قدم مونده بودی


-بازم ممنون به خاطر نوشته های خوبت

بنیامین دوشنبه 20 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 07:43 ق.ظ http://posbastaki.blogsky.com

با شعر به روزم

بنیامین پنج‌شنبه 14 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 10:28 ق.ظ http://posbastaki.blogsky.com

با شعر به روزم

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد